تبلیغات
fantasy world - ادامه ستانم

ادامه ستانم

شنبه 7 آذر 1394 09:14 ب.ظ

äæíÓäÏå : Emiko






هوفففف خیلی وقت بود نزاشته بودمش به دلایلی@_@به هرحال پیشنهاد میکنم دو قسمت قبلی رو یه دور بخونید از پنجره بیرون رو نگاه کردم نگهبانه رفت
مرده با عصبانیت داد زد:اصلا تو کی هستیتوی خونه من چی کار داری چرا گفتی من باباتم؟
روم رو برگردوندم سمتش :خوب....من دریمم جریانش طولانیه ولی به خاطر خلاص شدن از اون نگهبان مجبور بودم
کمی به سر و وعضم نگاه کرد:اهل اینجا نیستی نه؟اوا راستی من وانسلرم

-با کی حرف میزنی؟

یه دختر از حال اومد بیرون و به دیوار تکیه داد

وانسلر:ریون این دریمه

ریون:تو همون تازه واردی نه؟همممم بیا یه چایی بخور .رفتم توی حال و روی یه صندلی چرمی نشستم ریون یه چایی داد دستم

به جفتشون یه نگاه انداختم و گفتم:توی این شهر لعنتی چه خبره؟

وانسلر و ریون یه نگاه بهم کردن بعد به من

ریون:خوب....فکر کنم باید بدونی دریم ! بعد یه کتاب گذاشت روی میز بازش کرد و به یه صفحه اشاره کرد:اینارو میبینی؟این الماس ها شهر رو نگه داشتن بدون اون ما نابود میشیم خوب....متاسفانه این چند وقته به خاطر مایا الماس ها سیاه شدن واسه همین شهر انقدر داغونه .....فقط تون سیتی اینجوری نیست وعضیت بقیه جاها هم همین طورهتازه مایا داره از قدرت و انرژی درون ما استفاده میکنه یعنی یه جوری اونو میکشه بیرون

با تعجب بهشون نگاه کردم .چطور همچین چیزی امکان داشت؟همه جا؟ولی شهر من  کاملا امن بود....یا حداقل اینجوری به نظر می اومد

بلند شدم و سمت پنجره رفتم خیلی جدی پرسیدم:نمیخواین جلوش رو بکیرین؟

وانسلر:مگه عقلمون رو از دست دادیم دختر؟بارها تلاش کردیم نشد تازه الان شهر اوضاع خوبی نداره مردم نسبط بهم سرد دل شدن تعداد خیلی کمی باقی مونده که هنوز متحد هستن خارج از اون الان کریپی ها و گیم سیتی و بوک سیتی با ما دشمنه!

من:یعنی.....هیچ راهی نیست؟

ریون کمی به من نگاه کرد و بعد گفت:یه راهی هست!ولی...خطر ناکه اما کسای رو میشناسم که میتونن کمکت کنن

اون شب  روی کاناپه قدیمی دراز کشیده بودم و فکر میکردم:چرا من تصمیم داشتم بهشون کمک کنم؟یا....چرا حس میکردم اوضاع شهر اونجوری که به نظر میاد نیست؟خسته تر از اون بودم که جوابی پیدا کنم اروم چشام بسته شد و به خواب رفتم

-پیسسس...دریم؟پیسسس

با چشم های خواب الود:هان؟
-پاشوووووووووو

تقریبا از جام پریدم و به وانسلر که بالا سرم بود نگاه کردم قبل از اینکه بتونم چیزی بگم گفت:پاشو میخوابم ببرمت ملاقات یه کسایی
خیابون خلوت بود و باد سردی میوزید انگار خرابی ها حتی بیشتر شده بود به قیافه مردم نگاه کردم همشون چشم های سرد وبی احساسی داشت حق با وانسلر و ریون بود

وانسلر جلوی یه مدرسه بزرگ و قدیمی وایستاد:اینجان....موفق باشی

هیچی نگفتم فقط در جوابش لبخند زدم و داخل شدم
- شوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
یه توپ با سرعت خیلی زیادی سمتم می اومد قبل از اینکه بتونم تکون بخورم محکم خورد تو شیکمم:اه ه ه

افتادم روی زمین

-واییی رنگی فکر کنم کشتیش

-چی میگی اپل حرف چرت نزن !

چند تا دختر دورمو گرفته بودن و حرف میزدن یکیشون خم شد دستمو گرفت و بلندم کرد

من:ممنونم

-حالت خوبه؟متاسفم این کله شقه یدونه زد تو سر اون مو رنگیه
یکیشون دست به سینه وایستاد:خوب تو کی هستی من سانی فلرم این توایلایته(توجه توایلایت دنیایی انسان هاس) این فلاترشای -پینکی پای-اپل جک -رنگین و اونیم که نشسته و یه کتاب دستشه سانسته

من:منم...دریمم..خواستم ازتون بپرسم....اممم..من میخوام با جادوی شیطانی مایا مبارزه کنم کمکم میکنید؟

رنگین:گفتی...مبارزه با جادوهای شیطانی؟

سانی فلر:به نظرم...

سانست بلند شد وایستاد و کتابشو بست:فکر خوبیه وقتشه یه کاری انجام بدیم
جک فراست:من میدونم اخرش همه با اون لباس سفیدا و چنگ بدست با دوتا بالا فرشته میریم بهشت کارتونی


من:بازم توووووووووووو
جک:پس چی من همه جا هستمتوی این سفرم همراهتون میایم

من:به درک بیا


äÙÑÇÊ ÏæÓÊÇä áã: نظرات
ÊÇÑíÎ ÇÑÓÇá: یکشنبه 29 آذر 1394 12:50 ب.ظ