تبلیغات
fantasy world - مصاحبه در تون سیتی

مصاحبه در تون سیتی

شنبه 11 مهر 1394 10:24 ب.ظ

äæíÓäÏå : Emiko


برین ادامه بقیه داستان رو اوردم
+

این قسمت مصاحبه نداره ولی خوب به هرحال برین ادامه


و راستی به اسمم اضافه کردم چون عاشق سانی فلر شدم و تازه من اول رینبو بودم حالا که اسمم رو عوض کردم احساس میکنم بهش خیانت کردم واسه همین dashرو اضافه کردم خودم



باد سردی توی سرزمین تاریک میوزید.سوار کار دهانه اسبش رو به سمت قصر کج کرد در حالی که دندون هاشو بهم فشار میداد با خودش گفت:ارباب برای چی میخواد منو ببینه؟از اسب پیاده شد و داخل قصر شد توی حیاط شخصی با شنل سیاه ایستاده بود صورتش دیده نمیشد .
سوار با دیدن شخص شنل پوش به خودش لریز و گفت:می خواستید منو ببنید؟

-تو یه احمقییی اونو فرستادی تون سیتی؟من بهت گفتم از سر راه برش دار نه اینکه بفرستش وسط ماجرا

سوار: عه....خوب... مامور ها مراقبش هستن

- اون شخصیتای کارتونی احمق دیر یا زود بهش میگنخودم باید دست به کار شم

سوار کمی سوکوت کرد و گفت:و من....

- تو؟تو فقط یک شانس دیگه داری و اگه خراب کنی خودت میدونی چی در انتظارته و بعد چرخید و به سمت داخل قصر حرکت کرد:بیا دیگه باید با چند نفری اشنا بشیو داخل قصر شد توی قصر پر بود از برده های که به پاشون زنجیر بود و مشغول کار بودن با دیدن شخصی شنل پوش با ترس عقب رفتن و راهو براش باز کردن اون بدون هیچ اعتنای وارد یه اتاق دیگه شد و گفت:خوشحالم به ما ملحق شدین دوستان

یه میز توی اتاق بود و زن و مرد های دورش نشسته بودن مادر فولادزره که روی یکی از صندلی ها لم داده بود:ماهم خوشحالیم عزیزمواقعا اون شخصیت منفی های که با بقیه صلح کردن احمق هستن

زلگو مشتش رو روی میز کوبید و گفت:مایا تو قول دادی اگه ما همکاری کنیم دشمن هامون نابود میشن زیرش که نمیزنی

شخص شنل پوش لبخند سردی زد و گفت:من هیچوقت زیر چیزی نمیزنم بعد به طرف دیگه ای نگاه کرد:بلاخره راضی شد؟

وودن:متاسفانه نه
برونی بقلش کرد:اخی ناراحت نباش عزیرم وودن با لقد پرتش کرد تو دیوار داد زد:گمشوووووو

برونی:وودن ها دور سرم میچرخن

مایا زد توی سر خودش و گفت:اونو بیارین پیش منپیچ رینبوفکتری که دست و پاهاش زنجیر شده بود رو اورد و پرتش کرد جلوی پای مایا

مایا:پیچ ما با مهمون هامون اینجوری رفتار نمیکنیمبعد رینبوفکتری رو بلند کرد
رینبو . ف دست به سینه شد و گفت:شما همیشه دست و پاهای مهمون هاتون رو قفل و زنجیر میکنید؟از جون من چی میخوای؟
مایا:همکاری
رینبوفکتری:من به دوستام خیانت نمیکنممایا دستاش رو گذاشت روی شونه های رینبوفکتری:مگه پینکی که بهترین دوستت بود بهت رحم کرد؟مگه وقتی التماسش میکردی این کارو نکنه بس کرد؟نمیخوای انتقام بگیری؟

صداها داخل سر رینبو فکتری پچید کمی مکث کرد و گفت:باشه...من همکاری میکنم


از انور توی تون سیتی:

روی زمین نشسته بودم شب بود و هوا سرد به حرفای که راپونزل زده بود فکر میکردم که یه نگهبان خشن گفت:هی تو مگه نمیدونی نباید بعد 9 بیرون باشی؟

به نگهبان نگاه کردم و من من کنان گفتم:خوب ...من از یه شهر دیگه اومدم تا بابامو ببینمنگهبانه یه نگاه به من کرد و گفت:پس من میبرمت

من توی دلم:گاوم 90 قلو زاید

بعد یه ساعت پیاده روی و از این کوچه به اون کوچه رفتن توی یه کارتون وایستادیم دنبال یه خونه متروکه گشتم و پیداش کردم!
من:اونجاس بعد در زدم منتظر شدم نگهبان بره که نرفت از شانس خوبمم در باز شد یه مرد با یه کت سبز اومد بیرون:بله؟(وانسلر)
من یه زره به نگهبان نگاه کردم یه زره به مرده بعد پریدم بقل مرده:سلام بابا جونننن

مرده:باباااا؟من اصلا زن ندارم که بچه داشته باشم
من:اون بی چاره بعد مرگ مامانم فراوشی گرفت بریم تو بابا جون قرص هاتو بدم
مرده:ای بوق میگم من بابات نیستم
من:بریم تو دیگههههبا زور هولش دادم تو درم بستم:هوفففففف

ادامه دارد....
نظرتون چی بود؟

رنگین:گفتی...مبارزه با جادوهای شیطانی؟

سانی فلر:به نظرم...

سانست بلند شد وایستاد و کتابشو بست:فکر خوبیه وقتشه یه کاری انجام بدیم
جک فراست:من میدونم اخرش همه با اون لباس سفیدا و چنگ بدست با دوتا بالا فرشته میریم بهشت کارتونی




äÙÑÇÊ ÏæÓÊÇä áã: نظرات
ÊÇÑíÎ ÇÑÓÇá: شنبه 11 مهر 1394 11:01 ب.ظ